۱۳۹۱ خرداد ۱۸, پنجشنبه

آقایان نواندیش دینی آزادی مد نظر شما تنها به درد خودتان می خورد


پس از انتشار ترانه نقی از شاهین نجفی دستگاه آخوندسم شیعه که تاریخش تروریست بودنش را نشان می دهد و البته این سنت را از پایه گزار اسلام به ارث برده اند به مانند همیشه دستور ترور را صادر کرد.
از سویی ایرانیان آزاده با هر دیدگاه سیاسی از آزادی بیان شاهین نجفی حمایت کردند و از سوی دیگر اسلامیست های مخالف خامنه ای و آخوندهای کت و شلواری (که خودشان و دوستدارانشان آنها را روشنفکر و نواندیش دینی معرفی می کنند) ابتدا سکوت اختیار کردند ولی با گذشت چند روزی نامه ای از سوی چهار تن از آنها که عبارت بودند از: عبدالعلی بازرگان - محسن کدیور - صدیقه وسمقی و حسن یوسفی اشکوری  خطاب به مفتخواران عمامه به سر منتشر کردند. متن کامل نامه را می توانید از اینجا مطالعه کنید.
چند نکته جالب در این نامه بود که خالی از لطف نیست اشاره ای به آنها داشته باشم:

در بخش نخستین این نامه آمده:

 از یک سو ، برخی افراد باورهای دینی و اعتقادات مذهبی دیگران را به بهانه های سیاسی یا غیرسیاسی به تمسخر می گیرند و با اشاعه گفتار یا تصاویر زشت وناپسند، با سوء استفاده از آزادی بیان و آزادی عقیده ، عواطف صدها میلیون دین دار را جریحه دار می کنند. به زعم آنان دوران دینداری به پایان رسیده و دینداران اگر می خواهند در دنیای مدرن زندگی کنند، باید مقتضیات آنرا بپذیرند . این عده به غلط ، آزادی اهانت به باورهای دیگران و لزوم بردباری در برابر آن را از مقتضیات دنیای مدرن می شمارند و رفتار خود را تابوشکنی می خوانند. به این ترتیب در این دیدگاه آزادی بیان مطلقا هیچ مرزی نمی شناسد.

سو استفاده از آزادی بیان به چه معناست؟ آیا هرکسی می خواهد چیزی بنویسید یا سخنی بگوید باید نگران این نباشد که آیا دیگران از نوشته یا سخن او ناراحت می شوند یا خیر؟ به هیچ وجه اینگونه نیست. اساسا آزادی بیان به وجود آمد که انسان ها را از شر این زنجیرها نجات دهد.
هیچ فرد بی دینی با دین یک انسان دیندار کاری ندارد و بر خلاف مومنین و به سنت ادیان ابراهیمی به زور نمی خواهد کسی را پیرو خود کند بلکه تنها دیدگاه خود را بیان می کند ولی چون ذات ادیان به گونه عام و اسلام به گونه خاص با آزادی و آزادگی در تضاد است پیروان این دین و حتی کسانیکه خود را نواندیش این دین می دانند به بهانه های مختلف می خواهند دهان مخالفینشان را ببندند.

اما بخش جالب این نامه جایی است که این چهار تن به معرفی اسلام رحمانی می پردازند و اینگونه آغاز می کنند:

 اسلام اگر چه خود را دین حق معرفی می کند، اما تنوع و تکثر ادیان و آئینها، اعم از حق و باطل، حتی کفر و شرک و الحاد را به عنوان واقعیت در دنیا  پذیرفته است و خواستار همزیستی مسالمت آمیز همه جوامع است.

اینها کسانی هستند که خود را نواندیش می دانند و من به دلیل وجود همین عقاید در آنهاست که تفاوتی میان اینها و آخوندها قائل نیستم. هنوز پس از گذشت 1400 سال از به وجود آمدن اسلام عقاید را به حق و باط و کفر و شرک و الحاد تقسیم بندی می کنند و عقیده خود را حق مطلق و بی عیب معرفی می کنند. این دسته بندی عقاید به دسته بندی انسانها نیز منجر خواهد شد و انسان ها نیز با برچسب های کافر و ملحد و مشرک و این مزخرفات معرفی خواهند شد. دقیقا همین کاری که جمهوری پربرکت از سی و چهار سال پیش انجام داده و خودی و غیر خودی به وجود آورده.

اما فراز جالب دیگر از این نامه اینچنین است:

 گرچه مرزبندی روشن در مورد انتقاد و اهانت و استهزاء کار دشواری است، اما از آنجا که بر اساس مبانی فقهی، توهین مادامی که صریح نبوده ویا عرفا توهین تلقی نشود قابل اعتنا نیست، لذا نقد را نمی توان عقلا ، عرفا و شرعا با اهانت و استهزا همسو دانست. قابل توجه آنکه  بر اساس بند ۲ ماده بیستم میثاق بین المللی مدنی سیاسی (هر گونه دعوت به تنفر ملی یا نژادی یا مذهبی که محرک تبعیض یا خصومت یا اعمال خشونت باشد بموجب قانون ممنوع است.) اهانت به باورهای مذهبی از مصادیق «گفتار نفرت زا» (hate speech) است که باورهای دینداران را تحقیر می کند، و می باید به عنوان جرم تلقی شود، و مرتکبین چنین تجاوز مجرمانه ای در دادگاهی مدنی در حضور هیأت منصفه (انتخاب تصادفی از میان شهروندان) به حکم قانون محاکمه می شوند. مجازات چنین جرائمی، هرچه باشد، به استناد «قاعده تناسب جرم و مجازات» مسلما اعدام نیست.

به راستی انسان از این مرزبندی دقیق میان توهین و انتقاد لذت می برد.
چه کسی دعوت به تنفر کرده؟ اسلام یا مخالفین اسلام؟ اسلام که اساسا با تنفر رشد کرده. تنفر از یهود - تنفر از کافر و تنفر از هر غیر مسلمان دیگر در آیات مدنی قرآن و سنت پیشوایان اسلام از محمد تا سایرین موج می زند و جالب تر نفسیر احمقانه ای است که از ماده بیستم میثاق مدنی می کنند. کجا یک مخالف اسلام در جامعه ایرانی به مسلمانان توهین کرده؟ در عوض مسلمانان جامعه ایران همیشه به سنت اسلام غیر مسلمانان را نجس و کثیف می دانستند ده ها نمونه تحقیر و تنفر دیگر غیر مسلمانان از سوی مسلمانان وجود دارد. کدام ایرانی مخالف اسلام در نوشته یا سخنان خود آزادی مسلمانان را زیر سوال برد. همیشه از آزادی عقیده و بیان سخن گفته شد اما مسلمانانی که این جماعت نواندیشانشان هستند همیشه تنها آزادی را برای خود خواستند.
جالب تر جمله پایانی این پاراگراف است که در بودن مجازات در این زمینه شکی ندارد بلکه تنها اعدام را رد می کند.


اما در بخش دیگر این نامه دوباره این جماعت آخوندها دست به دامن شماره و عدد می شوند و از شمار مسلمین بر محدود کردن آزادی بیان استفاده می کنند و اینچنین می گویند:

اینکه امری اهانت است یا نه، تلقی اکثر باورمندان همان دین و مذهب بهترین معیار است. هنر یا طنز یا کاریکاتور یا قالبهای دیگر، مجوز اهانت و تحقیر و استهزاء نیست. اگر اهانت و تمسخر یک نفر جرم محسوب می شود، اهانت و تمسخر و تحقیر باورهای سیصد میلیون شیعی یا یک میلیارد و نیم مسلمان نیز به طریق اولی جرم است.

اساسا در دنیای مدرن اینچنین چیزی نیست و باورهای اکثریت جامعه به هیچ وجه محدود کننده آزادی بیان و قلم اقلیت نبوده و نیست.

در بخشهایی از این نامه نیز این گروه به مانند همیشه تلاش کردند که اسلام را در زورق بپیچند و یک دین آزاد معرفی کنند که به سادگی با استفاده از خود قرآن می شد به تک تک این موضوعات پاسخ داد ولی به دلیل طولانی شدن این نوشته از آن چشم پوشی می کنم.

به فاصله چند روز پس از این نامه عبدالکریم سروش از عوامل برجسته انقلاب فرهنگی در ابتدای انقلاب  نیز مقاله ای در این زمینه منتشر کرد که دوستان می توانند آن را از اینجا مطالعه کنند و پس از او نیز اکبر گنجی هم مقاله ای نوشت و با دروغ های خود که به سادگی با آیات قرآن می توان دروغ بودن آنها را اثبات کرد از اسلام یک چهره رحمانی و مظلوم معرفی کرد که امروز گروهی کمر به نابودی آن بسته اند که می توانید از اینجا آن را بخوانید تا جنس آخوندهای کت و شلواری حسابی جور شود. این دو نوشته نیز خیلی با آن نامه تفاوتی ندارد.
در مقاله اکبر گنجی یک بخش جالب و کمدی وجود دارد که بد نیست به آن بپردازم. ایشان می نویسند:

چیزی به نام اسلام وجود ندارد، آن چه وجود دارد، اسلام هاست. به همین نحو با مارکسیسم ها، لیبرالیسم ها، مسیحیت ها، یهودیت ها و...مواجه هستیم.اسلام ها حداقل بر سه نوع اند:اسلام بنیادگرایانه، اسلام سنت گرایانه و اسلام مدرنیستی. اما گروهی با نادیده گرفتن این واقعیت اسلام را به اسلام بنیادگرایانه فرو می کاهند. این گروه مدعی اند که اسلام همان چیزی است که آیت الله های بنیادگرای صادر کننده ی حکم ترور می گویند. به گمان اینها کار نوگرایان مسلمانی که می کوشند قرائتی از اسلام برسازند که با دموکراسی و حقوق بشر سازگار باشد، نادرست و آب در هاون کوبیدن است. اگر اسلام همان باشد که فقیهان بنیادگرای خشونت طلب می گویند، فرمان نابود کردن اسلام شاید به گونه ای موجه شود.

یک نکته جالب در این زمینه این است که زمانیکه پای زیر شلاق نقد بردن اسلام در کنار سایر ایدئولوژی ها به میان می آید اسلام تبدیل به مقدسات میلیون ها تن می شود و زمانیکه پای قرائت های مختلف در میان است اسلام از سوی این جماعت در کنار لیبرالیسم و مارکسیسم قرار می گیرد. به فرض که این همسنگی نا مانوس را بپذیریم. چند تن در دنیای غرب تا به حال اصل مارکسیسم و اصل اندیشه های مارکس و همینطور اصل لیبرالیسم را بدون اشاره به قرائت های مختلف آن به شدیدترین شکل ممکن زیر شلاق نقد برده اند؟ هیچکس هم به بهانه توهین به اعتقادات دیگران آنها را به صلیب نکشید. حتی بسیاری زمانها معتقدان به یک مکتب سیاسی نیز از این دیدگاه ها در امان نماندند.
اما یک نکته وجود دارد و آن هم این است که لیبرال یا کمونیست ها مکتب خود را مقدس نمی دانند ولی مسلمانان و پیروان هر دینی دین خود را مقدس می دانند و تفاوت بزرگ دیگر این است که اسلام و همه ادیان یک مانیفست دارند که خودشان آن را کتاب مقدس می دانند و هرکسی بخواهد ادیان را بشناسد معتبرترین سند برایش همین کتاب به اصطلاح مقدس این ادیان است نه دیدگاه فلان دین فروش و فلان معتقد به دین و این یگانگی کتاب سبب می شود که اسلام ها وجود نداشته باشد بلکه یک اسلام وجود داشته باشد.

اصل حرف این حماعت این است که نقد تنها همان چیزی است که آنها می گویند و به اصل اسلام نباید وارد شود بلکه تنها باید به اجرا کنندگان امروز اسلام وارد شود و اگر به اصل دین انتقادی صورت گرفت توهین به مقدسات میلیون ها تن و ائمه معصومین و این دست مزخرفات محسوب می شود و اتفاقا با گسترش هرچه بیشتر روشنگری در جامعه ایران هر روز شمار بیشتری می فهمند که مشکل از اصل اسلام است و نه اجرا کنندگانش.
این جماعت اساسا ذره ای برای آزادی بیان و عقیده ارزشی قائل نیست و آن را تنها تا جایی می پذیرد که به باورهای خودشان خدشه ای وارد نشود. به جای آنکه از آزادی بیان شاهین نجفی ها و سعیدی سیرجانی ها و فریدون فرخزادها و کوروش آریامنش ها و ده ها انسان آزاده زنده و مرده دیگر به عنوان کسانیکه خود را آزادیخواه می دانند دفاع کنند از بیضه مبارک دین محمدی دفاع می کنند تا مبادا ضربه ای به آن وارد شود.

پیروز باشید. پاینده ایران و ایرانی. به امید ایرانی آباد و آزاد و به امید آگاهی ایرانی

18 خرداد 2571

۱۳۹۱ خرداد ۱۴, یکشنبه

شورش 15 خرداد سند دروغگویی بخشی از انقلابیون 57 است


نمی دانم چرا تا به حال آنگونه که شایسته است به شورش ارتجاعی 15 خرداد که بی گمان نخستین تلاش دستگاه آخوندیسم شیعه پس از انقلاب مشروطه برای به دست آوردن همه جانبه قدرت سیاسی بوده پرداخته نشده است.
البته از بخشی که مغزشان در 28 مرداد یخ زده و مبدا تاریخ برایشان 28 مرداد است و دلیل همه مشکلات را در سقوط یکی از سیاسیون بی دستاورد تاریخ معاصر ایران می داند نمی توان انتظاری داشت ولی نمی دانم چرا افراد و مورخانی که در میهن دوستی و همینطور نداشتن حب و بغض از سویشان شکی ندارم تا به حال آنگونه که شایسته و بایسته است به این شورش ارتجاعی نپرداخته اند.
نخست ببینیم اساسا انقلاب سفید چه بود؟
انقلاب سفید اصلاحاتی بود که زیر نظر شخص محمدرضا شاه پهلوی برای سرعت بخشیدن هرچه بیشتر به پیشرفت کشور و جامعه انجام شد که در ابتدا شش اصل اساسی داشت و به مرور زمان به نوزده اصل تبدیل شد و اساسا جامعه ایران را متحول کرد و می توان گفت در 15 سال پایانی دوره پهلوی با آغاز و گسترش طرحهای انقلاب سفید وضعیت رفاهی و تحصیلی جامعه ایران چه از نظر کمی و چه از نظر کیفی به یکباره ارتقا بی مانندی پیدا کرد و در بالاترین رده های جهانی قرار گرفت.
برای آگاهی بیشتر از طرحهای انقلاب سفید می توانید کتاب ((انقلاب سفید)) نوشته شخص محمدرضا شاه پهلوی را از اینجا دانلود کنید.
اما مشکل دستگاه آخوندیسم شیعه بیش از همه با دو اصل انقلاب سفید بود.

اصل نخست : اصلاحات ارضی و الغای نظام ارباب و رعیتی.

این بدان معنا بود که زمینهای کشاورزی از فئودال ها و زمین داران بزرگ که کشاورزان را به رعیتی می گرفتند خریداری شده و به صورت رایگان به کشاورزان داده شد تا آنها روی زمینهای خودشان کار کنند و دیگر رعیت کسی نباشند.
امروز ما به سادگی می گوییم نظام ارباب و رعیتی نابود شد ولی عمق فاجعه را باید از کسانی پرسید که خودشان این ستم را دیده اند و آن زمان می فهمیم که چه کارهای کثیف و ضد انسانی از سوی این مالکان فئودال انجام می شد.
شاید یکی از کثیف ترین این کارها این بود که هر رعیتی که ازدواج می کرد تازه عروس شب نخست در اختیار ارباب بود و رعیت هم به دلیل نیازمندی مالی نمی توانست هیچگونه شکایتی به دستگاه قضایی ارائه بدهد. این تنها یک نمونه از این کارهای  ضد انسانی است که زیر این نظام ارباب و رعیتی انجام می شد.
این مالکان و اربابان جزو متحدان اصلی دستگاه آخوندیسم شیعه بودند و بخش عمده ای از پول آخوندها از سوی این مالکان تامین می شد و با از بین رفتن نظام ارباب و رعیتی منافع مالی آخوندها نیز به خظر افتاده بود.

اصل پنجم : اصلاح قانون انتخابات و دادن حق رای و حق انتخاب شدن به زنان

تا پیش از آن زنان در کنار دیوانگان و قاتلان و پسران نابالغ جزو کسانی بودند که نه حق انتخاب شدن و نه حق انتخاب کردن داشتند و بی گمان دستگاه آخوندیسم شیعه حتی بیش از اصلاحات ارضی با فعال شدن هرچه بیشتر زنان در عرصه اجتماعی مشکل داشت و مخالفت داشت و آن را مخالف اسلام می دانست. تلگرافی که خمینی به پادشاه ایران در 17 مهر سال 41 می زند خود بیانگر این نکته است :



((حضور مبارک اعلیحضرت همایونی

پس از اهداء تحیت و دعا، به طوری که در روزنامه ها منتشر است، دولت در انجمن‌های ایالتی و ولایتی اسلام را در رای دهندگان و منتخبین شرط نکرده و به زنها حق رای داده است و این امر موجب نگرانی علماء اعلام و سایر طبقات مسلمین است.

بر خاطر همایونی مکشوف است که صلاح مملکت در حفظ احکام دین مبین اسلام و آرامش قلوب است.

مستدعی است امر فرمائید مطالبی را که مخالف دیانت مقدسه و مذهب رسمی مملکت است از برنامه‌های دولتی و حزبی حذف نمایند تا موجب دعاگوئی ملت مسلمان شود.

الداعی روح الله الموسوی))

در کنار خمینی آخوندهای دیگر نیز مانند شریعتمداری (که بسیاری همچین آشغالی را یک آخوند مدرن می دانند) و حائری و گلپایگانی به مخالفت برخواستند و 11 روز پس از تلگراف خمینی در تاریخ 28 مهر تلگرافی را این بار به نخست وزیر وقت اسداله علم فرستادند  که از این قرار بود :

(( مطمئن باشید تخلف از قوانین اسلام و قانون اساسی و قوانین موضوعه مجلس شورا، برای شخص جنابعالی و دولت ایجاد مسئولیت شدید در پیشگاه مقدس خداوند قادر قاهر و نزد ملت مسلمان و قانون خواهد کرد....علمای اعلام ایران و اعتاب مقدسه و سایر مسلمین، در امور مخالف با شرع ساکت نخواهند ماند)).

گروه دیگری که در همه این مراحل درکنار این مفتخواران عمامه به سر بود گروه تازه تاسیس نهضت آزادی و سه عضو برجسته آن طالقانی - بازرگان و سحابی بود. این گروه اسلامیست نیز تا پایان این بخش از اعتراضات یعنی خود روز 15 خرداد در کنار آخوندها بود و به همین دلیل است که من هیچگاه باور نمی کنم که این افراد خمینی را نمی شناخته اند. همینطور بخشی از به اصطلاح ملیون (حیف نام ملی که برای آنها به کار برده شود) و چپ ها نیز که طبیعتا باید مدافع حقوق کارگرهایی می بودند که در طرحهای انقلاب سفید توجه ویژه ای به آنها شده بود و پس از به اجرا درآمدن طرحها وضعیت معیشتی آنها فوق العاده بهتر شده بود در این اعتراضات حضور فعال داشتند. این به اصلاح ملیون و چپ ها و مجاهدین همگی دروغ می گویند که خمینی را نمی شناختند چون حکومت کتاب هایش را ممنوع کرده بود. خمینی کسی بود که آنها پانزده سال پیش از انقلاب نیز به دنبالش راه افتاده بودند.

در نخستین روزهای بهمن ماه سال 41 قم مرکز شورش مدارس آخوندی شده بود و ماموران امنیتی نیز به سختی آنها را سرکوب کردند و در چهارم بهمن ماه یعنی دو روز پیش از رفراندوم انقلاب سفید پادشاه ایران در قم سخنرانی ایراد کرد و دستگاه اخوندیسم شیعه را ارتجاع سیاه نامید و آنها را افرادی معرفی کرد که مغزشان از هزار سال پیش تا به حال یخ زده. توصیف شاه از آخوندها اینگونه بود:

((همیشه یک عده نفهم که مغز آنها تکان خورده  سنگ در راه ما می انداختند زیرا مغز آنها تکان خورده و قابل تکان خوردن نبوده....ارتجاع سیاه اصلا نمی فهمد و از هزار سال پیش تاکنون فکرش تکان نخورده، او فکر می کند که زندگی عبارت از این است که چیزی یا مالی به ظلم و بیکاری و یا به بطالت و یا از این قبیل بدست آورد و غذایی بخورد و سر به بالین بگذارد ... ولی مفت‌خوری دیگر از بین رفته است در لوایح ششگانه برای همه فکر مناسبی شده ....مقرراتی که امروز وضع کردیم از مقررات سایر ملل اگر جلوتر نباشد عقب‌تر نیست... اما چه کسانی با این مسایل مخالفت می کنند؟ ارتجاع سیاه کسان نفهمی که درک ندارند و بد نیت هستند...)).

با تصویب اصول انقلاب سفید در ششم بهمن که به ویژه با استقبال گسترده زنان ایرانی بود اعتراضات آخوندها دوباره آغاز شد و محمدرضا شاه در سخنرانی خود قانون پیشین انتخابات را مایه ننگ ایران و ایرانی دانست که به دنبال این سخنرانی 9 تن از آخوندها که عبارت بودند از :  مرتضی حسینی لنگرودی، احمد خمینی زنجانی، محمد حسین طباطبایی، محمد موسوی یزدی، محمد رضا موسوی گلپایگانی، سید کاظم شریعتمداری، روح الله موسوی خمینی، هاشم املی، مرتضی حائری
به این اصل و این سخنرانی شاه اعتراض شدیدی کردند و پادشاه ایران در یک سخنرانی تاریخی و بی مانند در تاریخ 22 اسفند با لحن بسیار تندی خطاب به آخوندها گفت :

((باز یکی دو هفته ای است که همین طور که سرمای زمستان دارد کم می شود، می بینم یا می شنوم که مثل مارهای افسرده ای و چون اینها در کثافت خودشان غوطه ور هستند باید گفت مثل شپش های افسرده ای که دارد کم کم اشعه آفتاب به آن ها می خورد مثل این بدبخت ها فکر می کنند. بله موقع خزیدن در کثافت خودشان دو مرتبه رسیده است. این عناصر فرومایه اگر ازخواب غفلت بیدار نشوند چنان مثل صاعقه مشت عدالت در هر لباسی که باشند بر سر آنها کوفته خواهد شد که شاید به آن زندگی ننگین و کثافت شان خاتمه داده شود.)).

در آستانه نوروز خمینی آن جمله معروف را گفت که ((امسال روحانیت عید ندارد)).

در دوم فروردین در مجلس روضه خوانی در قم آخوندها به تمجید از خمینی پرداختند و با سرکوب شدید ماموران حکومتی مواجه شدند.

پادشاه ایران در سخنرانی خود در تاریخ 5 خرداد در کرمان در پاسخ به مخالفین اصلاحت گفت :

(( دو دسته هستند که در جریان اصلاحات ارضی مخالفند، یکی مرتجعین سیاه و دیگری خائنین سرخ. شاه هم چنین گفت که از زمان انقلاب مشروطیت تا به حال عده ای روحانی تحت فرمان یک دولت خارجی عمل کرده اند و هنوز مشغول طرح و برنامه هستند و افزود که وی از ارتجاع سیاه بیش از ارتجاع سرخ متنفراست)).

در 13 خرداد برابر با روز عاشورا خمینی در یک سخنرانی بسیار تند خطاب به پادشاه ایران گفت :

(( من به شما نصیحت می کنم آقای شاه، من به تو نصیحت می کنم دست از این اعمال بردار من میل ندارم که اگر روزی اربابها بخواهند تو بروی مردم شکرگزاری کنند.... من نمی خواهم تو اینطور باشی من میل ندارم تو مثل پدرت بشوی، نصیحت مرا بشنو، از علمای اسلام بشنو، اینها صلاح ملت را می خواهند، اینها صلاح مملکت را می خواهند، از اسراییل نشنو، اسراییل به درد تو نمی خورد.
بدبخت بیچاره چهل و پنج سال از عمرت میرود، یک کمی تامل کن، یک کمی تدبیر کن، یک قدری عواقب امور را ملاحظه کن، کمی عبرت بگیر، عبرت از پدرت بگیر، اگر راست می گویند که تو با اسلام و روحانیت مخالفی، بد فکری می کنی، اگر دیکته می کنند و به دست تو می دهند در اطراف آن فکر کن. چرا بی تامل حرف می زنی؟ آقای شاه ! اینها می خواهند تو را یهودی معرفی کنند که من بگویم کافری تا از ایران بیرونت کنند و به تکلیف تو برسند.... ... مگر با رفتن چند زن به مجلس مملکت مترقی می شود؟ مملکت با برنامه های اسراییل درست نخواهد شد....))

به دنبال این سخنرانی دزدان و مفتخواران دیگر جامعه ایرانی یعنی بازاریان بازار را بستند و دست به راهپیمایی زدند.

بامداد روز 15 خرداد ماموران حکومتی خمینی را دستگیر کردند و به باشگاه افسران آوردند و از همه تاسف آورتر فریاد خمینی را آزاد کنید از سوی دانشجویان بود. دانشجویی که می باید شعورش بیش از عوام باشد به مانند گوسفند به دنبال عوام راه افتاده بود.

در سطح شهر نیز لات ها و چاقوکش ها به رهبری طیب حاج رضایی مشغول چاقوکشی و اذیت و آزار زنان بی حجاب و همینطور حمله به پاسگاه ها و پادگان های ارتش بودند.

دولت اسداله علم با شدت عمل در برابر این خرابکاری ها عمل کرد و شماری از خرابکاران نیز کشته و دستگیر شدند. به دنبال سرکوب این شورش آشغال های نهضت آزادی بیانیه ای دادند بدین شرح :

(( شما مردم مسلمان ایران می دانید که قیام مراجع عالیقدر و روحانیون بزرگوار علیه مظالم دستگاه حاکمه و دیکتاتوری است و به هیچ وجه این مبارزه ی مقدس با موضوعات ظاهری اصلاحات ارتباط ندارد)).

خمینی که صبح 15 خرداد دستگیر شده بود با تلاش افرادی مانند مظفر بقایی و تیمسار حسن پاکروان و آخوندهایی مانند شریعتمداری و مرعشی و میلانی که او را تبدیل به شخص اول روحانیت شیعه کردند و تفسیری که از اصل دوم قانون اساسی ارائه دادند آزاد و تبعید شد ولی این اژدهای خونخوار بازگشت و با کینه تمام بازگشت و این خاک پاک و فرزندانش را با تنفر تمام نابود کرد و کسانی که خمینی را آوردند و برایش مقاله نوشتند و به زیر عبایش رفتند و سپس گفتند ما خمینی را نمی شناختیم و این تقصیر شاه بود همگی دروغ می گویند. خمینی کارنامه اش روشن بود.

پیروز باشید. پاینده ایران و ایرانی

به امید ایرانی آباد و آزاد و به امید آگاهی ایرانی

14 خرداد 2571



۱۳۹۱ خرداد ۱۲, جمعه

سقوط روشنفکری ایران و اسطوره های سیاسی بی دستاورد


درباره سقوط روشنفکری در جامعه ایران دیدگاه های متفاوتی وجود دارد که هر کدام هم استدلالهایی پشت خود دارد ولی من تروراحمذ کسروی به وسیله اسلامیون را نقطه سقوط روشنفکری در جامعه ایران می دانم.
احمد کسروی با وجود اینکه خودش در دوران رضا شاه بزرگ مخالفت هایی با دستگاه دولت داشت ولی تا پایان عمر در نوشته های خود از رضا شاه به نیکی یاد می کرد.
با مرگ کسروی دیگر تقریبا همه کسانی که خود را روشنفکر می دانستند انسان هایی ایدئولوگ بودند که منافع شخصی و حزبی و ایدئولوژیک خود را بر منافع میهن و جامعه برتر می دانستند و از همین رو از آن زمان بدین سو اسطوره های سیاسی این لایه باریک از جامعه کسانی هستند که یا هیچ دستاورد مثبتی برای کشور نداشتند یا دستاورد بسیار اندکی داشتند.
متر و معیار بررسی کارنامه یک سیاستمدار نه اخلاق او نه کارهای خوب او در زندگی و برخوردهای شخصی نه چگونگی به قدرت رسیدن و چگونگی کنار رفتنش نه چگونگی مرگش و نه هیچکدام از این موارد حاشیه ای است.
متر و معیار بررسی یک سیاستمدار و یا یک شخصیت سیاسی تنها و تنها دستاوردهای اوست و نه هیچ چیز دیگر.
کسانی که خود را روشنفکر می دانند در میان ایرانیان با کمال تاسف بسیاریشان هنو به آن میزان از خردمندی نرسیده اند که از روی دستاوردها شخصیت های سیاسی را بررسی کنند و نه حب و بغض هایی که در وجود هر انسانی ممکن است نهفته باشد و تا زمانیکه به این میزان از شعور نرسند نمی توان روی آنها نام روشنفکر گذاشت.
هنوز افرادی هستند که قاب عکس های سیاسیون معاصر را روی میز یا پشت سر خود می گذارند. آن قاب عکس تنها یک قاب عکس نیست بلکه نماد بت پرستی و تعصب یک فرد است که ممکن خودش یا برخی نیز او را یک انسان بسیار روشنفکر بدانند.
در این نوشته چند خطی تلاش کردم به هیچ نامی اشاره نکنم و تنها متر و معیار لازم را معرفی کردم. دوستان خودشان با استفاده از متر و معیار هر فردی را می توانند بسنجند.

پیروز باشید. پاینده ایران و ایرانی. به امید ایرانی آباد و آزاد و به امید آگاهی ایرانی

12 خرداد 2571